مهاجرت یعنی چه؟

17 ارسال / 0 جدید
آخرین ارسال
مهاجرت یعنی چه؟

امشب مهاجرت من ٢٨ساله شد..وأين متن ٩٠٪؜ برأي من نيز صادقه
.
مهاجرت یعنی خداحافظی با بابابزرگ، اشک هاش و تنها گریۀ تو قبلِ رفتن..
مهاجرت یعنی خانه شلوغ و آغوش صمیمی عمه شب قبل از سفر..
مهاجرت یعنی گریه های خواهری که بعد رفتن تو تا ماهها شوکه، دلتنگ و تنهاست..
مهاجرت یعنی احتمالا دیگه هیچوقت میزبان بسیاری از عزیزانت نمیشی..
مهاجرت یعنی دلگرمی تو و همسرت به همدیگه که نگران نباش، همه چی خوب پیش میره..
مهاجرت یعنی نامه تلخ یه دوست که وقتی پرواز بلند شد میخوانی..
مهاجرت یعنی چند چمدان و کل زندگی..
مهاجرت یعنی یه شهر بزرگِ برفیِ سفید و خلوت که غریبه ست..
مهاجرت یعنی مرد سیاه پوستی که با لهجه آفریقایی، انگلیسی صحبت میکنه، راننده تاکسی شما میشه و مقصد رو میپرسه..
مهاجرت یعنی یه زبان دیگه و نه زبان مادری..
مهاجرت یعنی "Welcome to your new land" یا "Welcome to Canada"
مهاجرت یعنی دختر بلوند موسسه ای که ازش خانه اجاره کردید.. همون که کفشش رو قبل از ورود به ساختمانی که یک ماهه متعلق به شماست درمیاره..
مهاجرت یعنی یه آپارتمان کوچک و یه صبح سرد و یهویی تنها شدن و نوعی از هراس که تا حالا تجربه ش نکردی..
مهاجرت یعنی ارزشمند شدن شنیدنِ اتفاقی زبان فارسی توی اتوبوس..
مهاجرت یعنی کمک و راهنمایی های یه هموطن.
مهاجرت یعنی تلاش برای ساختن و یاد گرفتن..
مهاجرت یعنی رعایت قوانین جدید..
مهاجرت یعنی خریدهای اشتباهی..
مهاجرت یعنی وقتی عابری و برای عبور ماشینی میایستی، ماشین هم برای تو توقف کنه که رد شی و تعجب تو!
مهاجرت یعنی آزادی نوع پوشش
مهاجرت یعنی کلاس زبان.
مهاجرت یعنی متلک همکلاسی که ایرانی یعنی تروریست؟
مهاجرت یعنی برای هر کسی که تو رو میبینه و از ملیتت میپرسه نماینده کشورت باشی..
مهاجرت یعنی برگرداندن مجله ای در فروشگاه با عکس آقای احمدی نژاد روی جلدش، مجله ای که کنارش بزرگ نوشته ایران!
مهاجرت یعنی یه جمع ایرانی وسط نورکوئست کالج.
مهاجرت یعنی چهارده ملیت مختلف توی کلاس زبان هجده نفره..
مهاجرت یعنی کار داوطلبی.
مهاجرت یعنی بغض و دلتنگی..
مهاجرت یعنی تفاوت زمان با ایران

مهاجرت یعنی تلفنهای گاه و بیگاه نیمه شبها
مهاجرت یعنی خبر مرگ پدربزرگ و تنهایی.
مهاجرت یعنی جلسه مصاحبه کاری، چند ساعت بعد شنیدن اون خبر، بغض کردن و آغوش باز یه غریبه که فهمیده تازه واردی و به تازگی خبر مرگ عزیزی رو شنیدی..
مهاجرت یعنی تلفظ اشتباه واژه ها.
مهاجرت یعنی کم کم جا افتادن
مهاجرت یعنی چیدن سفره هفت سین دور از ایران
مهاجرت یعنی دوست.
مهاجرت یعنی شادی خبر خوب پذیرفته شدن تحصیلاتت و گرفتن مدرک معادل کانادایی
مهاجرت یعنی شوکه شدن و شوکه کردن
مهاجرت یعنی روز شماری و هیجان برای سفر به ایران
مهاجرت یعنی خبر خوب کار پیدا کردن همسرت
مهاجرت یعنی صاحبِ خانه ای که دلت بخواد بشی
مهاجرت یعنی احساس پس لرزه های رکود اقتصادی
مهاجرت یعنی بیکاری و ترس از بی پولی
مهاجرت یعنی گریه هات توی خانه، ماشین و .. وقتی شنیدی پدرت از شدت بیماری روی پله های بیمارستان از حال رفته و تو دستت از همه چی و همه جا کوتاهه و فقط میتوانی تلفن کنی.. و بعد بی هدف توی خیابان راه بری و رو به آسمان بگی خدایا من اینجا چه میکنم؟!
مهاجرت یعنی تردید بابت درست یا نادرستی تصمیمت
مهاجرت یعنی تمرین صبوری
مهاجرت یعنی افتادن و بلند شدن
مهاجرت یعنی اولین درخت کریسمسی که گوشه خانه ات تزیین شده
مهاجرت یعنی روی روال افتادن
مهاجرت یعنی یه جمع خوب ایرانی
مهاجرت یعنی پاسپورت کانادایی و خوشحالی بی نیازیِ گرفتن ویزا برای سفر
مهاجرت یعنی ندیدن تولد، رشد و بزرگ شدن خواهرزاده ات
مهاجرت یعنی داشتن حق انتخاب
مهاجرت یعنی دنبال هدف رفتن
مهاجرت یعنی تصمیم برای دو ملیتی شدن و باور اهل دو خاک بودن
مهاجرت یعنی امیدوار بودن به فردا و دل نگرانی برای ایران
مهاجرت یعنی مسیر
و مهاجرت یعنی تجربه...

مهاجرت یعنی راه دور وطن را خسته و کوفته بپیمایی و به دنبال کار بگردی
مهاجرت یعنی هنوز از گرد راه نرسیده، چمدان هایت را زمین بگذاری و بگویی مخارجم را چگونه تأمین کنم؟
مهاجرت یعنی با درد دوری و غم غربت دست و پنجه نرم کنی و هم وطنت سرت کلاه بگذارد و تمامی موجودی بانکت را خالی کند.
مهاجرت یعنی در محیط ایرانی کار کنی و آن دوره training
را به حساب نیاورد و فکر کند از سر سیری کار می کنی و پول کارکردت را ندهد.
مهاجرت یعنی با خانواده ای زندگی کنی که از ناچاری یک اطاقشان را به تو کرایه داده اند و تو مجبوری هم برای آنها کار کنی و هم کرایه خانه بدهی
مهاجرت یعنی به علت نشناختن محیط جدید و ندانستن زبان بارها و بارها توسط دیگران مورد سوء استفاده قرار بگیری.

مهاجرت یعنی تمام درها را برای خود بسته می بینی و جانت را در دستت می گیری و به دریا می زنی.شاید زنده بمانی و شاید هم نه!
ولی مردن را به ماندن در آب راکد ترجیح می دهی.
ناپدید شدن ۹۰ نفر در حادثه واژگون شدن قایق پناهجویان در مدیترانه
دست‌کم ۹۰ پناهجو در پی واژگون شدن قلیق حامل پناهجویان در دریای مدیترانه ناپدید شدند. این قایق در نزدیکی سواحل لیبی دچار حادثه شد.
به گزارش يورونيوز، به گفته سازمان بین المللی مهاجرت تا کنون جسد ۱۰ نفر پیدا شده است. سه نفر از کسانی که نجات داده شده‌اند به نیروهای امداد گفته‌اند که اغلب سرنشینان قایق پاکستانی بوده‌اند.

یکی از مقامات سازمان بین المللی مهاجرت در کنفرانس خبری در ژنو، مقرر سازمان ملل متحد گفت که احتمالا تعداد سرنشینان ۹۰ نفر بوده اما نیروهای امدادی در حال جمع آوری اطلاعات بیشتر درباره سرنشینان و جانباختگان این حادثه هستند.

استفاده از قایق‌های غیراستاندارد و تعداد زیاد سرنشینان در داخل قایق از جمله مهمترین دلایل اتفاق‌های این چنینی است.

مهاجرت داستان غم انگیزی است
از آن داستانهایی که که قهرمانش باید آدم های بی اندازه شجاعی باشند آنقدر شجاع که بتوانند دل از همه چیز بکنند . خیلی غم انگیز است برای آخرین بار خانه و کوچه و شهر خودت را نگاه کنی و دور بشوی شاید برای چند سال شاید هم برای همیشه واقعا خیلی دل میخواهد بعد از سال ها زندگی درس و کار قید همه چیز را بزنی واقعا یک همچون ریسکی خیلی جرات میخواهد .یک دفعه وارد دنیای دیگه ای می شوی و دوباره شروع کنی به یاد گرفتن چیزهایی که قبلا آنها را آموخته و یاد گرفته ای یاد بگیری مثل بچه ای نوپا حرف بزنی و الفبا حفظ کنی تا بتوانی با آدم هایی ارتباط برقرار کنی که شبیهشان نیستی بگردی شغل پیدا کنی و........ خیلی سخت است بخواهی غم های خودت را به زبان دیگری توضیح بدهی . چقدر اراده می خواهد رفتن چقدر باید قوی بود برای دل کندن ما مهاجران چقدر عجیب هستیم که از همه چیز دل می کنیم و می رویم مهاجرت واژه سنگینی است آنقدر سنگین که نفس آدم میگیره من خودم انگشت به دهان ماندم یک دفعه این حجم دل کندن را از کجا آوردم
آزادی بیان و اندیشه که در کشور غریبه دارم یا رفاهی که اینجا هست تاوان سنگینی دارد باید خیلی شجاع باشی تا در غربت زندگی کنی

مهاجرت داستان ترسناکیست !
از اون داستانهاییکه قهرمانهاش باید آدمهای بی اندازه شجاعی باشن ، آنقدر شجاع که بتونن دل از همه چیز بکنن .
چند کیلو بار ضروری بریزن توی چمدون ، برای آخرین بار خونه ، کوچه و شهرشونُ نگاه کنن و دور بشن .
شاید برای چند سال ، شاید برای همیشه !
خیلی دل میخواد بعد از سالها زندگی ، درس و کار ، قید همه چی رو بزنی ، یک همچین ریسکی خیلی جرات و عرضه میخواد .
یک دفعه وارد دنیایی دیگه بشی و دوباره شروع کنی به یاد گرفتن چیزهاییکه قبلاً یکبار آموخته بودی .
یاد بگیری مثل بچه ای نوپا حرف بزنی و الفبا حفظ کنی ، بتونی با آدمهایی ارتباط برقرار کنی که شبیهشون نیستی ، بگردی دنبال شغلی تازه و ... .
خیلی سخته که بعد عمری بخوای غمهاتو به زبانی دیگه توضیح بدی .
خیلی سخته غروبهای یکشنبه رو دور از شهر و دیارت بگذرونی و فکرت مثل قاصدکی سبک ، فرسنگها دورتر نره و خودشو به جایی بنام خانه و خاطراتش نرسونه و دلتنگی با انگشتهای سرد و عرق کردش گلوتُ فشار نده .
چقدر اراده میخواد رفتن ، چقدر باید قوی بود برای دل کندن ، چقدر عجیبن اونهاییکه دل از همه چیز میکنن و برای همیشه میرن .
«همیشه» واژه سنگینیست ، آنقدر سنگین که نفستُ میگیره .
واقعا عجیبه که آدمها یکدفعه این حجم از دل کندگی رو از کجا میارن .
مهاجرت داستان خیلی ترسناکیه ، آزادی و رفاهی که در کشور غریبه داری ، تاوان سنگینی داره .
باید خیلی شجاع باشی تا توی غربت زندگی کنی !!!

نسیم وهابی درباره مهاجرت می‌گوید:
"مهاجرت یک نوع از مرگ است که تکان‌دهنده است و خیلی چیزها را برای انسان دوباره تعریف می‌کند."

بهار هجرت همان پاییز است، رنگش رنگارنگ وه که چه غم انگیز است!

مهاجرت یک سفر پر مخاطره اما ارزشمند است.کسانی که دائم می پرسند: مهاجرت خوبه؟! اونجا کار هست؟! شما راضی هستین؟! بنظرت من بیام؟!...
اینها هرگز نخواهند آمد.مسافر چمدانش را می بندد و به راه میفتد! سؤال نمی کند. شک نمی کند.باید ژن آن را در وجودت داشته باشی.
کار هر کسی نیست.سؤال کردنهای همیشگی مثل اینست که بخواهی در دریا شنا کنی اما خیس نشی!
معلوم است که نمی شود... و همه ما مهاجران چه آنهایی که راضی هستیم و چه آنهایی که گلایه می کنیم، هر کدام به نوبه ی خود شاهکار زندگی خودمان را خلق می کنیم.ما نشان داده ایم که می توانیم همه چیز را خودمان بسازیم.از صفر شروع کنیم و بالا برویم۱ و این خیلی ارزشمند است.هنری است که هر کسی ندارد.به افتخار همه مهاجرها!

مهاجرت یعنی پدرت که همیشه مثل کوه پشتت ایستاده بود و تو هیچوقت گریه ی یه مرد قوی را ندیده بودی، برای رفتنت بگرید آنقدر که هق هق کند.
مهاجرت یعنی به نقطه ای کوچ کنی که هیچ چیز از آن نمی دانی وعزیزانت نیز هیچ.
و وقتی به آن نقطه ی نا معلوم رسیدی حتی پول نداشته باشی که تلفنی بزنی و به آنها بگویی که به آن نقطه ی نامعلوم رسیده ای و بعد از یک هفته وقتی صدای تورا از پشت تلفن می شنوند قلبشان از شدت نگرانی و اضطراب در سینه جای نمی گیرد و می خواهد که به همان نقطه ی نامعلوم پرواز کند.
مهاجرت یعنی اولین سؤال مادر که می پرسد جایت خوب است؟ غذا خورده ای؟ اگر میخواهی پول برایت بفرستم؟ ولی من می دانم که پولی در دستش نیست و بغضت را قورت می دهی و می گویی مادرم جایم خوب است اینجا همه چیز روبراه است.
مهاجرت مرد آهنین می خواهد.

مهاجرت يعني

روزها در كنار همكارهايي سركني كه از خاطرات بچگيشون ميگن و از تكه كلامهايي استفاده ميكنن كه
باعث ريسه رفتنشون ميشه و براي تو اصلن معنايي نداره

يعني چمن هاي خونه تو خودت بزني

خودت بري نون بخري

خودت زباله ها رو بزاري بيرون

برف ها رو خودت پارو كني

هر روز خودت بري خريد و هر روز خودت اشپزي كني

وقتي تنها ميشي به تمام كانتكت ليستت زنگ بزني اما همه ي اونها از تو درگير تر باشن
و هيچ كس جوابتو نده و يكي دوتاشون تكست بدن ك بعدا بهت زنگ ميزنيم

هيچ كس بهت نگه نون سنگك ميخاي يا بربري؟

خامه صورتي ميخاي يا پاك براي صبحت؟

بستني ميخوري؟

يا حتي موقعيكه داري در خونه رو ميبندي ازت بپرسه چي هوس كردي برات بپزم؟

يا ساعت چند مياي خونه؟

وقتي مياي خونه هيچكس نپرسه چه خبرا؟

انقدر كار داشته باشي كه هر روز از برنامه ت عقب بيفتي

و اخر شب از خستگي متوجه نشي چطور خابت برد...

کانادا کشور خیلی بدیه. من از این کشور متنفرم. دلایل من هم واضح و مبرهنه. برای اینکه مطمئنتون کنم که نظرم کاملا درسته بعضی از دلایلم رو اینجا می نویسم تا خودتون قضاوت کنین. فقط یادتون باشه که فکر مهاجرت به این کشور عوضی رو نکنین. به همون ایران خودمون بچسبین و از زندگی پر صلح و صفا در کنار خانواده تون لذت ببرین. این هم دلایل من:

اینجا یک نظام پزشکی احمقانه داره که آدمها رو همین طور بی دلیل مجانی معالجه می کنه. مثلا اگر برین بیمارستان هزینه ویزیت دکتر، معالجات، عمل جراحی، اتاق بیمار، غذا و داروی بیمار و خیلی چیزهای دیگه رو دولت می ده. آخه جون من کدوم کشور خراب شده ای یه همچه کار احمقانه ای می کنه. تازه تو اکثر اتاقهای بیمارستانها تلویزیون هست. برای بچه ها وسایل بازی هست. برای همراهان اتاق انتظار هست که گاهی وقتها هم توش قهوه و شکلات مجانی گذاشتن. از همه بدتر اینکه مریض چون قرار نیست پول بده می تونه آزادنه در محیط بیمارستان بچرخه. ساعت ملاقات هم به طرز احمقانه ای معمولا از صبح شروع میشه تا شب.

اکثر پیاده روها و خیابونهای شهرها پر از چمنه. آدم حالش بهم می خوره اینقدر سبزی می بینه. اَه. آخه اینم شد کار. بدتر اینکه هی شهرداری میاد سر این چمنها رو می زنه و مرتبشون می کنه. تازه اینجا این قدر پارک و بوستان هست که آدم نمی دونه کدومشون رو بره. این یکی که خیلی بده. آخه آدم گیج میشه و گیجی هم برای سلامتی مضره.

اینجا مدرسه ها مجانیه. تازه تو این مدرسه های مجانی تو هر کلاس معمولا بیشتر از ۲۰ تا شاگرد نیست. تا دلتون بخواد در اختیار این بچه ها وسایل بازی و امکانات آموزشی گذاشتن. آخه آدم نباید حالش از این وضعیت بهم بخوره. فکر نمی کنین چقدر بچه ها فاسد میشن وقتی فکرشون آزادنه کار می کنه و می تونن از خودشون ابتکار به خرج بدن. بدتر اینکه خیلی از بچه ها تو مدرسه دو تا زبون یاد می گیرن و وقتی دیپلمشون رو می گیرن دو تا زبون انگلیسی و فرانسه رو عین هم صحبت می کنن و می نویسن. واقعا این یکی که دیگه حالم رو بهم می زنه.

دولت لوس کانادا برای اینکه مردم رو خر کنه به اونهایی که بچه دارن هرماه یه پولی می ده. احمقانه اینه که اگر کسی در آمدش کمتر باشه پول بیشتری می گیره. بعضی ها برای هر بچه ای بیش از ۲۵۰ دلار در ماه می گیرن تازه علاوه بر اون اخیرا ۱۰۰ دلار هم بابت پول مهد کودک می گیرن. اَه اَه اَه

بیشتر راههای کانادا اتوبانه. آخه تو رو خدا یکی نیست بگه اتوبان باعث میشه آدم راحت تر باشه و این خیلی بده. بدتر اینکه اکثر این اتوبانها عوارضی ندارن و همین طور مجانی می ری توشون. تو رو خدا می بینی مالیاتی که از ما میگیرن رو صرف چه بریز و بپاشهایی می کنن.

تو این کشور عجیب و غریب خدمات آزمایشگاهی مجانی. آخه آدم این رو به کی بگه. وقتی میری آزمایشگاه نه تنها خون و ادرار و اونی که نمیشه اسمش رو بگم مجانی آزمایش می کنن بلکه احمقا نتیجه آزمایش رو مستقیم می فرستن برای دکترت که مریض به زحمت نیفته. این دیگه قابل تحمل نیست.

بدترین چیز اینه که تقریبا همه اتوبوسهای مدارس اینجا به یک شکلن. همه به رنگ زردن که حال آدم ازش بهم می خوره. آخه احمقا فکر می کنن اگه رنگ اتوبوس زرد باشه بهتر دیده میشه و خطر تصادفش کمتره و بچه ها جونشون بیشتر در امانه. از اون احمقانه ترش اینه که وقتی سرویس مدرسه وا میسته که بچه ها رو سوار یا پیاده کنه کلی چراغهای عجیب غریب دور و ورش روشن میشه و همه ماشینها در هر طرف خیابون که باشن وامیستن تا بچه ها با امنیت کامل تو خیابون تردد کنن. آخه چه اهمیت داره که چندتا بچه در طول سال به خاطر تصادف بمیرن که اینا این همه مردم رو به زحمت میندازن.

اگه بخوای تو کانادا یه کار جدید راه بندازی اینقدر بهت اطلاعات مجانی میدن که دیگه بالا میاری. از وب سایتهای دولتی بگیر تا مشاورای حضوری که همین طور پول مالیات رو به عنوان حقوق بهشون میدن تا به یه عده که می خوان ایجاد کار بکنن کمک کنن. آخه اینم شد کار. چرا باید از آدمهایی که طرحهای خوب تو کلشونه حمایت کرد. چرا دولت تا ۲۵۰ هزار دلار به این جور آدمها وام میده. چرا شهرداریها از این آدمهای مبتکر حمایت می کنن. این دیگه چه وضعشه بابا.

از سیستم بد اداری اینجا هر چی بگم کم گفتم. بیشتر کارهای اداری اینجا یا از طریق اینترنت انجام میشه و یا از طریق تلفن. برای اینکه نکنه کارمندهای تنبلشون بخوان با ارباب رجوع سر و کله بزنن بیشتر کارها رو از راه دور و در اسرع وقت انجام می دن. این دیگه نوبرشه والا.

اینترنت تو کانادا سانسور نمیشه. اینم شد کار. هر کی هر چقدر دلش بخواد به دولت و دولت مردان اینجا فحش می ده. اینم شد روش اداره دولت. کسی رو اینجا به خاطر انتقاد کردن از دولت زندانی نمی کنن. بدتر اونکه سرش رو هم زیر آب نمی کنن. من که اصلا سر در نمیارم.

تو خیلی از شرکتهای بزرگ وقتی کارمندها میرن سر کار اصلا کارت نمی زنن. اصلا کسی ازت نمیپرسه کی اومدی کی رفتی. این دیگه چه وضعشه. اون وقت با این وجود اکثر کارمندها به موقع میان و به موقع میرن.

اینجا تقریبا هر کس هر جوری دلش بخواد لباس می پوشه و دین هم آزاده و هر کسی هر دینی که بخواد داره. کسی اصلا ازت سوال نمی کنه که دین و ایمونت چیه. یا اصلا دین و ایمون داری یا نه. این دیگه انتهای بی شعوریه.

نظام بانکی اینجا حال آدم رو بهم می زنه. بیشتر کارها اتوماتیک انجام میشه. پرداخت قبضهات رو میتونی اتوماتیک کنی. دریافت حقوقت اتوماتیکه. خیلی از کارها رو از طریق اینترنت انجام می دی. دستگاههای خود پرداز همه جا ریخته که بتونی راحت پول بگیری یا کارهای بانکیت رو انجام بدی. کارتهای اعتباری و خطهای اعتباری و غیره و غیره تو رو از اینکه به دوستان و آشنایانت برای گرفتن پول مراجعه کنی بی نیاز می کنه. همینه که آدمها از هم فاصله می گیرن. چون هیچ کس از کسی طلبکار نیست کمتر به هم دیگه تلفن می زنن.

آدم از پلیس کانادا نمی ترسه. بابا پلیس باید ابهت داشته باشه نه اینکه به آدم احترام بذاره. همینه که رقم جرم و جنایت اینجا کمه دیگه. لابد مردم از پلیس خجالت می کشن. چون مطمئنم که از پلیس نمی ترسن. کشور کم جرم و جنایت که کشور نیست.

رقم تورم تو کانادا کمتر از سالی ۳ درصده. معمولا این رقم حدود ۲ درصد نگه داشته میشه. اعصاب آدم خرد میشه از بس که قیمتها زیاد نمیشن. احساس می کنی که هیچ تحرکی تو اقتصاد این کشور نیست.

اگه بخوام از بدیهای کانادا بگم این لیست سر به فلک می کشه ولی فکر کنم همین ۱۵ مورد برای اینکه متقاعدتون کنه کافی باشه. دیگه به اینکه فروشنده ها خوش برخوردن، پلیس از آدم رشوه نمی خواد، مردم به هم احترام می ذارن و خیلی چیزهای بد دیگه اشاره نمی کنم.
خوش باشین.

اینم بگو که مستقیم و غیر مستقیم حدودا پنجاه درصد مالیات میدی
که شامل:
مالیات بر شرکتها که نهایتا به مصرف کننده منتقل می شود حدود 20%
13%HST
مالیات بر بنزین که سرجمع حدود ۴۵٪ می شود
عوارض استفاده از بزرگراهها
بیمه سنگین خودرو
مالیات خرید ملک
مالیات سالیانه ملک
اگه کارت هم به شهرداری و وکیل و اداره برق و دارایی و غیره هم گیر کنه که کلا پوستت کندس

یعنی از هر دو روزی که کار می کنی یه روزش مال دولته

دوست عزیز بسیاری از صحبت های شما واقعیت دارد ولی هر دو روی سکه را باید نشان داد ، مدارس دولتی در کانادا مجانی هستند ولی بیشترین آمار پذیرش در رشته های خوب و دانشگاههای سطح بالا ، از مدارس خصوصی با شهریه های سالانه بین شصت تا یکصد و بیست هزار دلار است ، بقیه هم به کمک کلاس ها و معلم خصوصی که هزینه اش به عهده خانواده هاست در رشته ها و دانشگاههای عالی ورود می کنند ، ما بچه مدرسه ای داریم و با سیستم آشنایی کافی داریم . در ایران بهترین دانشگاهها دولتی و مجانی هستند ، اگه شما آدرس یه دانشگاه سطح بالای مجانی تو کانادا پیدا کردید لطفا" به من هم خبر بدید ، در چند سال اخیر قیمت املاک بین پنجاه تا صد درصد افزایش پیدا کرده و به تناسب آن نیز هزینه اجاره به نحو چشم گیری بالا رفته است . به دلیل افزایش نرخ بهره ، خانواده ها ناگزیر از پرداخت مبالغ بیشتری بابت بهره اقساط وام مسکن شان خواهند بود ، به عنوان مثال برای یک وام ششصد هزار دلاری با افزایش یک درصد نرخ بهره چیزی حدود پانصد دلار به اقساط ماهیانه آنها تحت عنوان بهره اضافه خواهد شد ، حداقل دستمزد در استان بی سی هر ساعت دوازده دلار و شصت پنج سنت است در حالیکه هزینه خانوار طبق آمارهای دولتی با نرخ ساعتی پانزده و نیم دلار جبران خواهد شد به عبارت دیگر بسیاری از مردم زیر خط فقر هستند و آن کمک های دولتی که اشاره فرمودید در واقع جبران همین کسری درآمد خانوارهاست ، هزینه تمام خدمات دولتی که با لبخندو احترام به ما و شما ارایه می شود از طریق مالیات های مردم تامین می شود نه از جیب دولت فخیمه .....، سخن آخر اینکه دولت کانادا به عنوان مجری سیاستهای استعماری بریتانیا، کانادا را تبدیل به مقصد تمامی پول های کثیف دنیا اعم از دزدی ، قاچاق اسلحه و مواد مخدر نموده است که تاثیر این پولها را در تورم سرسام آور ملک در چند سال گذشته شاهد بودیم......راست می گویید کانادا جای خوبی است ولی برای چه کسانی ؟؟؟؟؟ منطقه خاورمیانه باید همیشه ناامن باشد تا پول و سرمایه و نیروهای ماهر و تحصیل کرده راهی کانادا شود ......بنابراین ایرانیان عزیز ! به کانادا خوش آمدید ، اینجا جایی است که با پنبه سر می برند و البته با لبخند و احترام فراوان. ما ایرانیان، نسل از ایران رانده و در کانادا مانده ایم ....

با سلام به دوستان و همشهریان تورنتویی
اندر باب مهاجرت
بحث مهاجرت بحثی پایان ناپذیر است و جای سخن و حدیث بسیار دارد. یکی می نالد که ای وای! کاش مهاجرت نکرده بودم چه لحظات زیبایی رو مثل بودن با خانواده، دوستان و فامیل از دست داده ام. دیگری می گوید ای داد از مهاجرت این چه هوایی است که تورنتو دارد. هوای زیبای وطن را رها کردیم و به این سرزمین پناه آورده ایم. دیگری از بیکاری و هزینه های بالا می نالد.یکی دیگر از نابرابری غر می زند. حرف من این است آیا مهاجرت خوب است یا بد؟!!!
در اصل باید بگویم نمی توان برای همه یک نسخه پیچید و گفت که بله مهاجرت برای همه بسیار خوب است.چرا ؟ به دلایل زیر:
یکی اینکه باید بگویم ملت ما به دلیل اینکه سالها نفت می فروشیم و پول نفت را مصرف می کنیم ملتی نیستیم که تلاشگر باشیم و به سبک زندگی خاصی عادت کرده ایم.اگر توجه کرده باشید هیچ قوم و ملیتی به اندازه ی ما ایرانی ها مهمونی بازی نمی کند برای همین برای کار و فعالیت تربیت نشده ایم و وقتی پا به کشوری مثل کانادا می گذاریم و مجبور به کار می شویم گویی که وارد جهنمی شده ایم و عرصه را برخود تنگ می بینیم.
دوم اینکه خیلی ها در میدان رقابت درجا می زنند و به جای اینکه قدمی بزرگتر بردارند فحش و بد و بیراه نثار کانادا می کنند که اینجا جای زندگی نیست.باید به این عزیزان گفت بله اگر کار در کانادا به این صورت نبود دیگر کانادا کانادا و یک کشور صنعتی نبود.در یک کشور صنعتی باید کار کرد و یا راهکار مناسب برای زندگی یافت.
موضوع دیگر وابسته بودن است.مثلا فردی که برای یک تصمیم کوچک باید با بیست نفر مشورت کند و مسائل شخصی اش را حل کند اینجا در غربت چگونه می تواند به تنهایی خود مسائل خود را حلاجی کند.باید به مرحله ای از استقلال فکری رسیده باشد که مسائل و مشکلات شخصی خود را به تنهایی حل کند.یه این مسئله اگر توجه کرده باشید در ایران بسیار رایج است که مثلا اگر فلان مشکل را داری باید نظر بیست یا سی نفر دیگر را درباره ی آن بسنجی و بعد تصمیم بگیری.حال خواه این افراد خیرخواه باشند و یا نباشند این جزئی از پروسه ی تصمیم گیری افراد است.

مسئله ی دیگر مسئله ی آب و هوا است.آیا تمام نقاط ایران آب و هوایی مطبوع و دلپذیر دارد؟ آیا ایران مناطق سرد یا گرم ندارد که آدم کلافه می شود؟ آیا در ایران مسائل حقوقی از قبیل مسائل پیش پا افتاده ای مثل حق زن رعایت می شود .آیا کسی از زنان مهاجر درگیر مسائل حقوقی مثل طلاق و حق حضانت فرزند نبوده است؟ شاید برای بعضی از زنان این مسائل خیلی ساده و پیش پا افتاده باشد ولی برای بعضی ها قابل تحمل نیست. آیا در ایران اگر بیزینسی راه بیندازی حمایتی هست یا اینکه تا ببینند از این بیزینس پول در می آید متوقفش می کنند؟

مسئله ی دیگر مسئله ی خانواده است. مگر در ایران صبح تا شب همه ی افراد خانواده گرد هم جمع شده اند و گل و بلبل می گویند که حسرت آنرا باید خورد؟ مگر رفاه نسبی در خانواده ها وجود دارد که از بودن با هم لذت ببرند؟ متأسفانه با وضعیت اقتصادی کنونی جمع فامیلی دیگر مانند قبل نیست و اگر هم جمع شوند باز به خاطر همین مسائل اقتصادی یا به چشم و هم چشمی می کشد و یا به جنگ و نزاع!

البته همه ی ما از خدا می خواهیم که شرایط ایران عالی باشد و مردم در رفاه و صلح و شادی زندگی کنند ولی اگر اینطور بود چرا مهاجرت می کردیم؟
هیچکس دوست ندارد خانه و کاشانه ی خود را رها کند و به جای ناشناخته ای برود که معلوم نیست سرانجامش چیست. چرا تمامی ما این کار را کرده ایم؟ به خاطر رؤیای زندگی بهتر برای خود و فرزندانمان.
برای اینکه باید با خود بنشینیم و فکر کنیم که زندگی این نیست کجا بیشتر مهمانی می روی و کجا بیشتر خوشگذرانی می کنی (که البته این قسمت جزء لاینفک فرهنگ ما ایرانی هاست). باید دید کجا فرهنگ مهربانی را بیشتر به بچه های ما آموزش می دهند. کجا فرهنگ کارگروهی را به فرزندان ما می آموزند و کجا تمرین دروغ گفتن و یکدیگر را پیچاندن زرنگی محسوب نمی شود.هر جایی که این آموزه ها را به فرزندان ما یاد داد آنجا جای زندگی است.

پس باید به این فکر کنیم که ما در این دنیا وظیفه مان چیست و وظیفه مان را انجام دهیم چه در ایران هستیم و چه در تورنتو و یا در هر جای دیگر دنیا
البته کسی که در ایران پا در اداره ای می گذارد و سرو کارش به رشوه و کارمند و دفتر و دستک می افتد و از پا نمیفتد و باز خوشحال است که چرا عمرش را مثلا ۱۳ سال در تورنتو حرام کرده است و زودتر به ایران نرفته است، جایزه دارد.کسی که نظم و انضباط و مدیریت جایی مانند کانادا را دید و قید همه ی این ها را زد و به ایران بازگشت و با سیستم آنجا شروع به زندگی کرد نیز جایزه دارد.این افراد به نظر من از پدیده های این دنیا محسوب می شوند.

در جایی که هنوز در ایران راجع به کودک همسری ساعت ها مجلس وقت می گذارد و هنوز تصمیمی نگرفته است و هنوز قانونی اجرا نشده است چگونه می شود با دل راحت زندگی کرد و ذوق کرد که بله تورنتو با اون هواش و با آن وضعیت بیکاری جای زندگی نیست.بعضی وقت ها فکر می کنم ایران ما کمی از افغانستان ندارد.حقوقی ابتدایی باید سال ها به مجلس برود و برگردد و آخرش هم هیچ حکمی برایش صادر نشود.بله من واقعا برای کسانی که بعد از سال ها مهاجرت باز به ایران برمی گردند و خوشحال هم هستند تبریک می گویم که خدارا شکر که توانسته اند خود را با این حجم از تحقیر هماهنگ کنند.کار ساده ای نیست.
نمی دانم اینها چیزهایی بود که من بهش رسیده ام اگر غیر از اینست لطفا بگویید تا بدانیم
روز و روزگارتان خوش

مهاجرت یعنی سکوت! سکوت مرگبار! پامو که تو تورنتو گذاشتم با یه پسری که قبلا تورنتو زندگی می کرد ولی الان ساکن آمریکا بود آشنا شدم. به من گفت میاد از آمریکا که منو ببینه.
یه کاری خیلی سخت پیدا کرده بودم ساعتی ۶ دلار میگرفتم. تنها بودم زندگیم به سختی میگذشت. پسره اومد همدیگه رو دیدیم. من خیلی خوشم اومد ازش. اونم همینو گفت. گفت که از آمریکا میاد تورنتو و با هم زندگی می کنیم. چند بار اومد و رفت. دفه ی آخر ایمیل زد هرچی فکر کردم دیدم به درد هم نمی خوریم. انگار که با مغز خورده باشی زمین و دیگه نتونی بلند شی همون حالت رو داشتم. باورم نمیشد. باهام سکس کرده بود و من که تو ایران جدا شده بودم و هنوز زخم اون جدایی خوب نشده بود یه ضربه به سنگینی مرگ خوردم. بهش گفتم یه کم صبر کن تا بتونم روپام وایستم بعدش برو. این چه کاری بود با من کردی. ولی آخه من با کی حرف می زدم با یه تیکه سنگ. نمیدونم چی شد و کی بود ولی رفت
سالهاست که رفته. ولی با همون زخم باید شب ها کار می کردم تا اجاره خونمو بدم و روزها درس بخونم که بتونم از این وضعیت نجات پیدا کنم. اون روزها گذشت و من از فلاکت بیرون اومدم ولی اون زخم ها هنوز خوب نشده. ولی اون سکوتی که اون موقع مجبور بودم برای حفظ آبرو بکنم توی حلقم یه فریاد شده و خیلی وقتا آزارم می ده. لعنت به بی کسی. لعنت به غربت و لعنت به آدم هایی که از بی کسی یه دختر تنها سوء استفاده می کنند. تا دنیا دنیاست نمی بخشمش.

مهاجرت یکی از بزرگترین تصمیمات زندگی هر انسان می باشد. مهاجرت لزومی ندارد از کشوری به کشور دیگر باشد. بلکه، از شهر، شهرستان یا روستای زادگاه خود به هر شهر، شهرستان یا روستای دیگر بغییر از زادگاه خود مهاجرت کردن نیز، یک تصمیم بزرگ در زندگی هر انسانی محسوب میشود.

انسان ها از هر نژاد، ملیت، قومیت، دین، مذهب، باور، اعتقاد و پیرو هر طریقتی که باشند، بطور طبیعی و غریزی عشق، علاقه و دلبستگی به خانواده، دوستان دوران کودکی و نوجوانی، و روابط فامیلی و طائفه ای خود دارند، و به آسانی تصمیم به مهاجرت و ترک زادگاه خود را نمی گیرند.

در نتیجه، انسانی که دل بدریا می زند، کلیه ریسک های مهاجرت از جمله از دست دادن نزدیدکی به عزیزان خود از جمله خانواده، دوستان نزدیک دوران کودکی و نوجوانی، اعضای فامیل و طائفه خود را پذیرفته، و به سرزمینی دور از زادگاه خود با زبان، فرهنگ، رسوم و آئین های کاملان متفاوت از خانواده، دوستان، فامیل، طائفه و زادگاه خود مهاجرت می کند، اولین صورت مسئله منطقی این است که چگونه انسانی به چنین مرحله ای از شهامت و ریسک پذیری در زندگی خود می رسد، که راه دیگیری را بجز مهاجرت برای زنده ماندن، بهتر زیستن، و رشد و شکوفایی در زندگی خود و خانواده خود نمی بیند.

انسان هایی که مهاجرت می کنند، حتی از زادگاه خود به شهر یا شهرستان دیگری انسان های با شهامت و ریسک پذیری هستند. اگرنه حتی قادر به تصور عملکردی بنام مهاجرت در چهارچوب بالفعل، حتی در حد رویا پردازی نبودند. حال چه رسد دل بدریا زدن و هرگونه ریسک و خطرهای ناشناخته مهاجرت را پذیرفتن، و به کشوری بغییر از زادگاه خو، و به سمت سرنوشتی ناشناخته و غیر قابل پیشبینی حرکت نمودن را.

این داده ها، تعاریف و طبقه بندی ها، شامل افرادی که بطور موقت برای تحصیلات عالیه، تجارت یا حرفه های تخصصی مختلف خود مهاجرت می کنند نمی شوند. بلکه، در این چهارچوب خاص، فقط مهاجرت و ترک زادگاه بطور قطعی برای زندگی در سرزمین جدید مد نظر است.

انسان هایی که مهاجرت می کنند، اکثرن برای دیدار عزیزان و اعضای خانواده، دوستان قدیمی، فامیل و طائفه خود، و وصل به اصل خویش شدن، هر از چندی به زادگاه خود سفر می کنند. اما اکثرن آنهایی که مهاجرت می کنند، پس از دل بدریا زدن و ریسک های مهاجرت را پذیرفتن، و به شهامت غرایز طبیعی خود در تعادل برای آموختن و زنده ماندن در محیط زیست کاملان نا آشنا، غیر قابل پیشبینی و بدون هیچ آشنایی به زبان و فرهنگ آن، رشد و پیشرفت در جوامع متمدن و پیشروی معاصر و مدرن ایالات متحده آمریکا و کانادا کرده اند، بندرت به سرزمین های زادگاه خود برای زندگی دوباره باز می‌گردند.

برای یک شهروند کانادایی و آمریکایی ایرانی الاصل، که توانسته است، با وجود تمامی سختی های گاه غیر قابل توصیف، از جمله آموختن زبان، فرهنگ و قوانین، پروتکل ها و پروسه های اجرایی-عملیاتی کاملان متفاوت و جدید تجاری و مالیاتی، با مالیات های هنگفت و وام های منازل که معمولان ۲۵ سال طول می کشد که پرداخت شوند، زندگی و تجارت کرده، و ثروتمندی اندوخته و آن را قادر بوده نگه دارد، زندگی و تجارت در ایران آسان تر است تا در کانادا.

در شهر تورونتو و استان اونتاریو در کانادا، از هر یک دلار درآمد تا سقف صد هزار دار در سال برای یک خانواده ای که هر دو زن و شوهر شاغل هستند، حفظ و نگه داشتن آن یک دلار نیاز به آموختن قوانین، پروتکل ها، پروسه های اجرایی-عملیاتی و مالیاتی را دارد.

حتی برای انتخاب، کارگزینی و‌ مشورت گرفتن از حسابداران قسم خورده، مشاوران مالی و بیمه، و وکلای خبره، در کشور کانادا انسان در مرحله اول نیاز به آموختن قوانین، پروتکل ها، پروسه های اجرایی-عملیاتی و مالیاتی دارد، تا از چگونگی ادبیات حرفه ای چنین متخصصینی، قادر باشد قابلیت ها، دانش، و توانایی های اجرایی-عملیاتی و کاربردی آنها را شناسایی کند. حال چه رسد به استخدام، و کمک و مشورت حرفه ای گرفتن از آنها را.

در استان اونتاریو در کانادا، از یک دلار که از صد سنت تشکیل شده است، ۴۰ سنت آن را بطور طبیعی هر شهروند می تواند برای خود و خانواده خود نگه دارد.اما برای نگه داشتن مابقی ۶۰ سنتی که انسان ها شب و روز بخاطر آن زحمت کشیده و می کشند، و حفظ، نگهداری و دفاع از حق و حقوق خود در چهارچوب قوانین، پروتکل ها و پروسه های اجرایی-عملیاتی جامعه و کشور کانادا، انسان راهی را ندارد که با چنگ و دندان در چهارچوب قوانین، پروتکل ها و پروسه های اجرایی-عملیاتی جامعه بجنگد، تا ۶۰ درصد بقیه از هر یک دلار درآمدش را از دست ندهد.

در نتیجه، هر ایرانی مهاجر که توانسته است در کشور کانادا، مخصوصن در شهر تورونتوی بزرگ و حومه در استان اونتاریو بیش از ۱۰ سال دوام بیاورد، منطق حکم می کند که او‌ را انسانی با شهامت، قابل، توانا، با اسقامت، و با استعدادهای غریزی و طبیعی در تجارت و صنعت شناسایی نموده، و به هر یک از استعدادهای خاص او احترام گذاشت.

ما انسان ها لزومی ندارد که با یکدیگر رابطه شخصی و معاشرت ایجاد کرده و داشته باشیم، یت به حریم یکدیگر برای شناسایی چنین قابلیت ها، توانایی ها و استعدادهایی نزدیک یا داخل شویم.

همینکه هر شهروند و سیتیزن ایرانی الاصل شهامت، قابلیت ها، توانایی ها، اسقامت، و استعدادهای فردی غریزی و طبیعی تجاری و صنعتی دیگر برادران و خواهران ایرانی الاصل شهروند کانادا خود را شناسایی نموده، و به هر یک از آن استعدادهای خاص احترام بگذارد، جامعه ایرانیان ساکن استان اونتاریو در کانادا، بطور طبیعی و در تعادل، در وحدت وجود، به یکپارچگی و هارمونی خود خواهد رسید.

مردم خوب و مهربان کوچه و بازار ایرانی الاصل شهروند کانادا، انسان های با هوش، قابل، توانا و لا استعدادی هستند.

چه مردم خوب و مهربان کوچه و بازار، شاهزاده و آقازاده های ایرانی الاصل شهروند کانادا، در این برهه زمانی سیر و سیاحت تعالی خود در سال ۲۰۱۹ میلادی در کانادا، برای شناسایی و درک چنین شهامت، قابلیت ها، توانایی ها و استعدادهای برادران و خواهران ایرانی الاصل خود، و رسیدن به چنین یکپارچگی و هارمونی جامعه ایرانی خود بژور طبیعی و در وحدت وجود، بنظر نمیرسد که نیازی به رهبر یا مدیرانی که نیاز به شناخته و مطرح شدن دارند را، داشته باشند.

در هر جامعه ای، انسان های متفاوت و با قابلیت ها، توانایی ها و استعدادهای گوناگون زندگی می کنند. بدون چنین تفاوت ها و تضادهایی در بین اعضای جامعه، در هیچ جامعه ای صلح و آرامش و هارمونی بر قرار نخواهد شد.

صلح و آرامش، و هارمونی در جوامع بشری زاده از برقراری تعادل طبیعی تضادها، تفاوت ها و اختلاف سلیقه ها است.

مطق حکم می‌کند که ایرانیانی که شهروندان تورونتوی بزرگ و حومه در استان اونتاریو در کانادا هستند، در ارجعیت اول شهامت، قابلیت ها، توانایی ها، اسقامت، و استعدادهای فردی غریزی و طبیعی تجاری و صنعتی دیگر برادران و خواهران شهروند کانادایی ایرانی الاصل خود اهمیت داشته، و آنها تنها ریسمانی را در وحدت وجود تشکیل دهند، که بطور منطقی میتوان دل بدریا زد و ریسک نموده، و به آن ریسمان در تعادل طبیعی بعنوان یک انسان، شهروند کانادا و ایرانی الاصل چنگ زد.

دیگر ریسمان ها بنظر توهمی بیش‌ نیستند، و بجز تفرقه بین مردم خوب و مهربان کوچه و بازار ایرانی الاصل شهروند کانادا و شهر تورونتو در اونتاریو، و مهربانی و دست و دلبازی نسبت به یکدیگر در میان مردم ما، در سرزمینی بدور زادگاهمان از یاد بردن، به جای دیگری ختم نمی شوند.

همه ما شهروندان ایرانی الاصل ساکن شهر تورونتوی بزرگ و حومه در اونتاریو و کانادا، چه ثروتمند و قدرتمند و چه غیر، چه موافق و چه مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران، یا چه موافق یا مخالف حزب لیبرال، چپ یا راستگرای محافظه کار کنسرواتیو، و چه مردم خوب و مهربان کوچه و بازار، شاهزاده و آقازاده ها، از یک کتاب فارسی درس خوانده ایم. همه ما در تابستان ها وقتی حیاط را آب می انداختند، با بوی یک خاک نم آشنایی داریم، و که آنها هر از ما ایرانیان را در هرحای دنیا که باشیم، به خانه درون خود و اصیل خویش، در وحدت وجود وصل می کنند.

همه ما در کتاب فارسی دوران دبستان خود خوانده ایم:

«هرچه بیند دیده، خدایش آفریده، خورشید و ماه تابان، ستاره درخشان»
محمد حسین بهجتی

--

خسته از تمام روزمرگی ها نشسته ام و فیس بوکم را به صحبت میگیرم

عکس دوستانی را میبینم آنور ِ مرز های ممنوعه

که به کنسرت داریوش میروند و شوق چشمشان

شبیه مشروب دستشان لبریز است

خوشحالشان میشوم ...

آزادی را در چشم هایشان خیره میشوم و لبخند میزنم / تلخ لبخند میزنم

دلم برایشان تنگ شده و چه خوب که دلشان با چیز هایی سرگرم است که

در خانه ی پدری ، جایی برای اکران نداشت

به خودم می اندیشم که درگیر ِ رفتنم ...

شبیه سربازی که آنقدر از شکست مطمئن است

که فرار را به قراری که با تمام مرز های کشورش بسته ترجیح میدهد

می دانم روزی دلم برای تمام آنچه ایران است تنگ می شود

دلم برای میدان انقلابش و آن همه چشم خسته که از سر کار می آیند

و چه دوست داشتنی تو را آدم حساب نمیکنند ....

برای کافه نادری ... که جای قهوه بوی شعر از حوالیش می آمد

برای تمام قهوه فرانسه های دست چندمی که

در گودو ، تمدن ، هنر ، سپیدگاه ... خوردم و

دلم را به چشم های گارسونش خوش میکردم که همیشه شکر را جا میگذاشت

برای تمام راننده تاکسی هایی که از فشار تنهایی ، مرا به حرف میگرفتند

و چه شیرین بود وقتی یک راننده تاکسی با تو از نیچه حرف میزند

یا وقتی پینک فلوید میگذارد و شروع میکند به ترجمه کردنش

دلم برای تمام چارشنبه سوری هایش ...

که دختر همسایه ، غریبیگی هایش را برای یک شب کنار میگذاشت

و دور آتش سرخپوستی میرقصیدیم

دلم برای دلهره ی مشروب خریدنش تنگ میشود... که به هزار نفر رو میزدی

آخرش چیپس و ماست و صدای هایده تو را از دیسکو های وگاس هم فرا تر میبرد

برای تمام نان هایی که در کودکی میخریدیم

زنبیل به دست به خیابان میزدیم و با دوچرخه هایمان

به تمام الگانس ها پز میدادیم

برای جاده کندوان و تمام جیغ هایی که میکشیدیم و دعا میکردیم

تمام تونل ها برای یک روز هم که شده قد بکشند

....

هرچه با خودم تقلا میکنم میبینم هنوز هم ترجیح می دهم آلبوم ابی را

با بدختی بگیرم تا اینکه مشروب به دست فریاد بزنم : خلـــــــــیج رو بخون ، خلیج

هنوز ترجیح می دهم روی میز های کافه نادری ،

درگیر پیدا کردن ِ جای فروغ باشم تا اینکه در شانزالیزه ،

قهوه ام را با لهجه ی فرانسوی بخورم

هنوز دلم میخواهد راننده تاکسی برایم از نیچه بگوید و من ذوق کنم

....

هنـــــــــــوز دلم میخواهد سیگارم را یواشکی از پدر بکشم

تا شب هایی که اعصابش /سیگار میخواست ، با خجالت از من بپرسد :

" از جعبه سیگار ِ پسر به پدر ارث میرسه یا نه ؟ "

هنوز دلم میخواهد پارک پرواز بلند ترین جای دنیا باشد ....

هنوز دلم میخواهد تمام پارتی ها ، به پتو های چسبیده به پنجره مجهز شود

میدانی ؟ فقر ، یک صمیمیت احمقانه می آورد ، که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر

لذتش بر نیامده

...

باید رفتنم را به عقب بیندازم ....

من دلم هنوز گیر ِ اسم کوچه هاییست که جبهه نرفته شهید شدند

هنوز دلم پیش تخفیفیست که مادر / چانه اش را میزد

هنوز دلم تنگ تمام اتفاق هاییست که در مرز های ایران میفتد

هنـــــــــــــــوز دلم گیر ِ تمام میدان های شهر است که از هر فاصله ای

داد میزنند : آزادی ...یک نفر ... آزادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

این فرودگاه هر چقدر مجهز باشد ، دلبستگی های مرا بلند نمی کند

آقای راننده ... حمیرا بگذار ... دربست ... تمام تهران را بگردیم

دلم نرفته ... تنگ شده برای ماندنم ...........